تبليغاتX
آیین بهشت
آیین بهشت
ايمان کامل به امامت امام جواد (ع)

 

  

    يـــــــــــــــا  جـــــــــــــــــواد الا ئـــــــــــــــــــمه ادرکــــــــــــــــــنی    

 

 

ميّسر بن محمّد مي گويد: من ايمان به امامت امام جواد (ع) نداشتم. يک روز تصميم گرفتم به خانه ي ايشان بروم چون شنيد بودم مردم به خانه ي ايشان رفت و آمد دارند. رفتم ديدم خيلي شلوغ است و جمع زيادي از علما و بزرگان نشسته اند و هنوز خود امام وارد مجلس نشده است. من هم در گوشه اي نشستم. حالت انتظار مجلس طول کشيد و وقت نماز رسيد. در همان جا نماز ظهر و عصر را با نافله هايش خواندم . بعد ديدم از سمت بالاي مجلس دري باز شد و حضرت جواد (ع) که به سن کودکي هفت،هشت ساله به نظر مي رسيد وارد شد ؛ حضّار مجلس بپا خواستند و جلو رفتند و مراسم احترام بجا آوردند. من هم به حکم ادب جلو رفتم و سلام کردم و دستشان را بوسيدم. آقا نگاه تندي به من کرد و فرمود: تو اينجا چه مي کني؟ چطور ياد ما کرده و اينجا آمده اي ؟ حالا که آمده اي پس درست بيا و تسليم شو. من فهميدم که از ما في الضمير من خبر مي دهد و از اين که اعتقاد به امامتش ندارم آگاه است!من ادب کردم و گفتم: آقا! من تسليم در مقابل شما هستم(ولي در باطن نبودم ). دوباره نگاهي به من کرد و فرمود: به تو گفتم حالا که آمده اي تسليم باش. باز گفتم: مولاي من! تسليمم. بار سوم با لحني تندتر و محکمتر فرمود: «واي بر تو. تسليم باش» . اين گفتار بار سوم چنان تکانم داد که زير و رو شدم و از عمق جان مجذوب امام (ع) گشتم و با تمام وجودم گفتم:

« تسليم شدم اي فرزند رسول خدا و شما را به امامت پذيرفتم ». از همان لحظه چنان نور ايمان بر قلبم تابيد و محبّت آن حضرت در دلم نشست که از وصف آن عاجزم .

 

 

|+| نوشته شده توسط در 85/09/29 ساعت 19:7 |

جاذبه ي رياست !!!

 

...به اميد جامعه ای  پر از عدالت و ايرانی آبادتر  با گام های محکم  فردا رای می دهيم...

 

عبدالملک مروان از خلفاي بني اميه در اول جوانيش مردي آرام و رقيق القلب و پرهيزکار بود. هميشه در مسجدالحرام انيس و مونس قرآن بود. روزي هم که خبر مرگ پدر را به او دادند در مسجد مشغول تلاوت قرآن بود. تا شنيد پدر مرد و سلطنت به او رسيد، همان دم قرآن را بست و گفت: 

((اي قرآن ! اين آخرين ديدار من با توست، ديگر ديدار بماند تا قيامت))! 

بر تخت سلطنت که نشست درنده خويي در وجودش گل کرد.در خون ريزي و آدم کشي ضرب المثل شد! روزي يکي از علما به او گفت: شنيده ام شراب مي خوري! گفت:شراب که سهل است،خون مردم را هم ميخورم!!

شهوت و هوي نفس جذبه و کشش فوق العاده عجيب دارند و لذا انسان نيازمند به يک عامل قوي تربيتي است که تدريجا او را از جوّ جاذبه ي اين شهوات جهنمي نجات داده و در جوّ جاذبه ي اخلاق و اعمال بهشتي بنشاند و آن نيروي عقل و ايمان است.

 

< ان شا الله مسئولين آينده رو جاذبه ی رياست نگيره>!

 

تعجيل در ظهور حضرت مهدی (عج) صلوات 

 

|+| نوشته شده توسط در 85/09/23 ساعت 21:33 |

امان از زياده روی ها

 

از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: مسلمانی، همسايه ای مسيحی داشت. با او رفت و آمد می کرد. کم کم او را دعوت به اسلام کرد. او هم بعد از مدتی قبول کرد و مسلمان شد و آن مرد، آداب و وضو نماز يادش داد. همان شب اول مسلمانی اش خوابيده بود ساعت آخر شب ديد کسی در می زند. وحشت زده شد که اين ساعت شب کيست و چه کاری دارد. پشت در رفت و گفت:کيست ؟!گفت: من همسايه ی مسلمان شما هستم. در را باز کرد و گفت: آيا حادثه ای پيش آمده ؟ گفت: مگرمسلمان نشده ای؟ مسلمان بايد آخر شب بيدار شود و به مسجد برود و نافله ی شب بخواند! او وضو گرفت و با هم به مسجد رفتند. نافله ی شب خواندند و تمام شد. مرد تازه مسلمان گفت: حالا خوب است که برويم. مرد کهنه مسلمان گفت: نه، نماز صبح مانده. اين نافله ی شب بود. بنشين نماز صبح را هم با جماعت بخوانيم. بعد از نماز صبح گفت: خب تمام شد ؟ گفت: خير! مستحب است انسان پس از نماز صبح برای تعقيبات بنشيند تا آفتاب بالا بيايد که سبب زيادی رزق آدم می شود. بيچاره تازه مسلمان نشست تا آفتاب بالا آمد. تکان خورد که برخيزد، کهنه مسلمان دامن او را کشيد که بنشين مقداری قرآن و دعا بخوانيم تا ظهر نماز را جماعت ادا کنيم . مگر نمی دانی که مومن در مسجد مانند ماهی در آب است و هرگز از شناوری در آب احساس خستگی نمی کند؟ بعد از نماز ظهر و عصر هم گفت: تا مغرب چيزی نمانده، صبر کن بعد از نماز مغرب و عشا که با جماعت خوانديم، می رويم. خلاصه پس از نماز عشا رفتند. آن بيچاره تازه مسلمان خسته و کوفته به خامه رفت و خوابيد. هنوز خستگی از جانش در نرفته بود که آخر شب ديد باز در می زنند! پشت در رفت. همسايه را ديد که می گويد: بيا با هم به مسجد برويم. گفت: آقای عزيز! اين دين شما يک آدم بيکار می خواهد من کار دارم با دين شما نمی توانم زندگی کنم. من به همان دين قبلی خودم  بر می گردم!

امام صادق عليه السلام فرمود: اين آدم همانطور که او را مسلمان کرد، همانطور هم کافرش کرد!

 

 

|+| نوشته شده توسط در 85/09/16 ساعت 22:25 |

شفای بیمار و امام رضا (ع)

   

از عالم بزرگی نقل شده که از عراق به مشهد برای زیارت حضرت امام رضا(ع) آمد و اتفاقا به محض ورود به مشهد ، دانه ای مثل دُمل در سر انگشتش پیدا شد. ایتدا اهمیتی به آن نداد. تدریجاً بزرگ و دردناک شد.کسانی از اهل علم که همراهش بودند او را به بیمارستان بردند. طبیب جراح که نصرانی بود دید و گفت: این انگشت باید قطع شود! اگر بماند به بالاتر سرایت می کند. آن آقا حاضر به قطع انگشت نشد و رفت. درد شدت پیدا کرد و عاقبت راضی به قطع انگشت شد.طبیب گفت:دیر شده و باید از بند دست بریده شود. آقا حاضر نشد و رفت و فردا که از شدت درد ناتوان شده بود راضی به قطع دست شد  ولی باز طبیب گفت:دیر شده و باید از کتف بریده شود.آقای شیخ رضایت نداد اما شب آن چنان از شدت درد تاب و توان از دست داد که راضی به قطع از کتف شد! او را حرکت دادند و به بیمارستان بردند. در بین راه به همراهانش گفت:من از آن روز که به مشهد آمده ام حال خوشی نداشته ام! می ترسم در بیمارستان بمیرم.برای آخرین بار مرا به حرم ببرید تا حداقل با امام وداع کنم. او را داخل حرم بردند ، در گوشه ای نشت و بنا کرد با امام راز دل گفتن که من از عراق برای زیارت شما آمده ام حال آیا شما می پسندید که من با دست بیایم و بی دست از خانه شما برگردم؟! آنقدر ناله کرد و گریست که بی هوش شد. در همان حال احساس کرد دستی روی شانه اش آمد و از کتف تا سر انگشتانش کشیده شد! دفعتا به هوش آمد و دید هیچ دردی ندارد! او را به بیمارستان بردند.طبیب جراح که نصرانی بود آمد دید دستش کاملا خوب است و در آن اثر زخمی ندید. با حال تعجب به صورت آقا کرد و گفت: جناب شیخ مگر شما مسیح را ملاقات کرده اید؟ گفت: بالاتر از مسیح را ملاقات کرده ام!!!

 

 

 

شفای هر دردی در قرآن است از قرآن شفا بخواهید که هر را قرآن شفا ندهد هیچ دیگری نمی تواند شفا دهد...امام رضا (ع)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط در 85/09/09 ساعت 22:14 |

نتیجه ی تقوا

 

میلاد کریمه اهل بیت خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها بر شیعیان مبارک

 

یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه

 

 

یکی از علمای نجف نقل می کند که من در کوفه کنار شط فرات منزلی داشتم. روزی برای انجام کاری از منزل خارج شدم، نزدیک پل که رسیدم دیدم ماهیگیری طور ماهیگیری در دستش است و کارش این است که طور را به رهگذران نشان می دهد و به آنها می گوید: بیایید طور را به شانستان بیاندازم. هر چه ماهی ریز و درشت در آمد، چند درهم به من بدهید...خلاصه  برای  مردم طور می انداخت و ماهی می گرفت و چند درهم به او می دادند.من هم که کنار پل رسیدم چشمش به من افتاد و به من گفت: بیا شانست را امتحان کن بیا طور را به شانس تو بیاندازم من هم کار داشتم و با عجله می خواستم بروم و علاوه بر این در شان من نبود که کنار پل بایستم تا برای من طور بیاندازد و بخت آزمایی کند. از این جهت با ناراحتی و بی اعتنایی از کنارش رد شدم، ولی او دست بردار نبود و مکرراً با صدایی بلندتر می گفت : بیا شانست را امتحان کن. انقدر اصرار کرد تا من مجبور شدم امتحان کنم، برگشتم و با اوقات تلخی به او گفتم: بیا این چند درهم مال تو، بیانداز ببینم چه می شود.طور را انداخت و کشید، دید خیلی سنگین شد. گفت: ای شیخ شانس خوبی داری،طور خیلی سنگین است. وقتی با زحمت طور را بالا کشید، دیدم عجب یک پسر بچه است!!! آن هم بچه ی خودم است!!!بعد معلوم شد بچه ی من آمده بود کنار شط فرات بازی کند، در میان شط افتاد و اتفاقا در همان لحظه من رسیدم و او طور را انداخت و بچه بیرون آمد.

 

( یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ )

 

از راهی که اصلا باورش نمی شود راه برایش باز می شود.

 

|+| نوشته شده توسط در 85/09/02 ساعت 15:28 |